Wednesday, 13 July 2011

تزویر نامه..

در سرزمین من خورشید هم با تزویر طلوع میکند...
زمانی که کسوف میشود میفهمم که خورشید سعی واهی میکند برای تابیدن..
در سرزمین من خیلی ها آنها چادر دارند.. انها چادر به سر میکنند برای تزویر نان!! آنها در چادر هایشان بذر تزویر دارند و صبح آن را میگسترانند تا خدایشان آن را بپروراند.. اما مردم رعیت زیر سایه تاریک آن خورشید را هرگز نمی بینند!
آنها چادر دارند سیاه.. نانشنان در ان گره خورده است.. من هم چادر دارم. مادرم میترسد. از این که این توشه را بر زمین بگذارم! من فکر میکنم چادر من لباس کار آنهاست.. دروغ میگویم به آنها .. خوبست زیرا تزویرشان را ریا میکنم! اما هرگز نمیتوانم نفسهای تنگ و داغ و غبار آلودی که در هوای آلوده نفسهایشان کشیده ام را جذب ریه های خسته ام کنم.. خیلی خسته میشوند شش هایم از این همه تزویری که با هر نفس تحمیلشان میکنم.. سکه هاشان اما همه براق است ..  خدای آنها با من فرق دارد. خدای آنها میگوید که چه خوبند! خدای من در وجودم از شک آنها می گریزد میدود فرار میکند ... خدایم را پیدا نخواهند کرد بنابراین من یک زندیقم!
بعضی هاشان مهر به پیشانی دارند.. مهر اربابی! از بس خدایشان را پرستیده اند! خیلی می پرستند خدایشان مهر اربابیشان را پر رنگ تر میکند .. تا ارباب تر شوند.. ما رعیتیم.. مردم همه رعیتند. ..

No comments:

Post a Comment