همه اندیشه مان را سوختند...
غذای مان پوست روح مرده برادرانمان است...آنها نمیدانم هنوز می اندیشند؟ اما ما رعیت نخواهیم توانست در پس این دیوارهای فولادین سگ دوهای بی مفهوم روزمرگی روحمان را تازه کنیم.. اندیشه ام نمی تواند لبخند بزند! دهانش پرشده از مچاله های تهی نشخوار شده آنها ... اما همه خالی هستند البته میدانم .. شاید روزی پشت چادر شب را ببینیم .. نمیدانم آنجا هم هوا غبار آلود است؟
غذای مان پوست روح مرده برادرانمان است...آنها نمیدانم هنوز می اندیشند؟ اما ما رعیت نخواهیم توانست در پس این دیوارهای فولادین سگ دوهای بی مفهوم روزمرگی روحمان را تازه کنیم.. اندیشه ام نمی تواند لبخند بزند! دهانش پرشده از مچاله های تهی نشخوار شده آنها ... اما همه خالی هستند البته میدانم .. شاید روزی پشت چادر شب را ببینیم .. نمیدانم آنجا هم هوا غبار آلود است؟
راستی با خدای آنها هم که حرف میزنم بعید میداند..
No comments:
Post a Comment